10 خرداد 1403

باشگاه کشاورزان جوان

کانون روستازادگان سرزمین آفتاب

روستای من

روی پشت بام می روم،آسمان مثل شیشه شفاف است،از آن بالا که نگاه می کنم،بادبادکم را هوا می کنم،دنباله بادبادک در هوا لت می زند.

نخ را باز می کنم.بادبادک اوج می گیرد.

غرق لذت می شوم.

باد بوی پونه را در هوا می پراکند.

به بادبادکم نگاه می کنم.درست بالای سر آبادی است.

خدایا چقدر اینجا را دوست دارم.کوه ها و تپه ها دور تا دور آبادی را گرفته اند.باد خنکی می آید و درختها را می جنباند.صدای پرندگان از باغها می آید.

تکان درختان به و انگور و انجیر و افتادن میوه های رسیده را احساس می کنم.آب در جویها آرام و یکنواخت می رود.رودخانه را می بینم با آب پاکش و پرواز پروانه ها را برفراز روستای خوش آب و هوا و سرسبزم.بوی نان تازه در هواپخش می شود.

تنفس می کشم و با ولع آن را می بلعم.در دور دست ردیفی از درختان نارون و زبان گنجشک و بلوط می بینم.

باغ خودمان را تشخیص می دهم.ته باغ انبوهی درخت صنوبر است که از میانشان سپیدار بلندی قد برافراشته است.برگهایش مدام در جنبش اند.

خش خش شیرین شاخ و برگ درختان در گوشم طنین انداز می شود.

سرشار از شادی هستم.بادباکم را می بینم.باوقار و سرمست در آسمان روستا چرخ می زند.گویی هوای پاک روستا را تنفس می کند.

About Author