10 خرداد 1403

باشگاه کشاورزان جوان

کانون روستازادگان سرزمین آفتاب

این شهر چه کرده،هیچ می دانی؟

Beautiful Autumn Background with Autumn Red Leaves and Sun Beam on Background. Autumn Seasonal Concept Horizontal Copy Space

با این دل ریشه دار بارانی
این شهر چه کرده، هیچ می دانی؟

دل، مزرعه ی گیاه و گندم بود
دل، در شط عطر پونه ها گم بود

دل، ریشه به شور و شوق شبدر داشت

دل، شانه به شانه ی صنوبر داشت

دل، دست دعای خلوتی محجوب
دل، چاره گشای چرخ خرمنکوب

دل، خطِ شیارِ شخمِ گاوآهن
دل، راهِ عبورِ خوشه تا خرمن

دل، جلوه ی جوشش بهاران بود
دل، رازِ زلال ابر و باران بود

شب، بام بلند روستا با دل
راهی ز دل ستاره ها تا دل

خوابی همه بوی خوب گندمزار
خوابی نه چنان، که چشم دل بیدار

با بانگ خروس قریه بر می خاست
با هر نفسش سپیده را می خواست

می رفت و به چشمه شستشو می کرد

با باور آب گفتگو می کرد

کاریز، انیس آشنایش بود
یعنی که همیشه پا به پایش بود

کاریز و دلم، دو مهربان با هم
در رویش خاک، این و آن با هم

این، بذر به کام کرت می افشاند
او، ریشه ی تشنه را به خود می خواند

این، تازه نهال را قلم می زد
او، باور خوشه را رقم می زد

در ظهر عطش ضیافتی ساده
یک سفره ی سبز دل به ما داده

در سفره ی سبز این دل و کاریز
یک کوزه ز آب زندگی لبریز

کاریز و دلم، چه سال ها با هم
بیگانه ز قیل و قال ها با هم

با مهر گیاه، همنشین بودیم
همسایه ی روشن زمین بودیم

 

یک صبح خروسخوان، پرید این دل
خون دید و سپیده را ندید این دل

چشمان هراس و دشنه ای خونریز

فریاد دلم که: وای، کو کاریز؟

در فاجعه دل به پای سر می رفت
می رفت و به ورطه ی خطر می رفت

دل رفت و رسید و دید و خون گردید
از ریشه شکست و واژگون گردید

دل دید به عمق وحشت پاییز
یک دشنه میان شانه ی کاریز

در فاجعه، آب را فدا کردند
یعنی که مرا از او جدا کردند

آنگاه دلم همیشه ابری شد
دل آمد و دل شکست و شهری شد

با این دل ریشه دار بارانی
این شهر چه کرده، هیچ می دانی؟

 

سروده:محمدرضا عبدالملکیان

About Author